X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



داستان های عبرت آموز - پاسخ محبت، بی مهری نیست - بخش اول

پاسخ محبت، بی مهری نیست - بخش اول

پاسخ بخش محبت مهری دختر جوان به توصیه دوستش به دیدن من آمده بود. می گفت،دوستم گفته است:آدم از پرسیدن و مشورت کردن ضرر نمی بیند. من هم مزاحم شماشدم.روی مبل نشست.سعی کردم به او یادآ

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ پاسخ محبت، بی مهری نیست - بخش اول خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.

دختر جوان به توصیه دوستش به دیدن من آمده بود. می گفت، دوستم گفته است:

آدم از پرسیدن و مشورت کردن ضرر نمی بیند. من هم مزاحم شما شدم.


روی مبل نشست.سعی کردم به او یادآوری کنم که پرسیدن فقط برای ضرر کردن نیست،خیلی اوقات آدم چیزهایی را نمی داند که او را از فرصت های فراوان دور می کند


گفتم:


مثلا اگر شما به دنبال خوشبختی و یا حتی برنده شدن در یک مسابقه باشی و جواب سوال را دوستتان بداند،اینجا فقط عبارت ضرر نمی کنی، پاسخگو نیست.اینجا باید گفت،شاید یکی از بهترین فرصت های زندگیت رو از دست بدهی


دختر با سر تا ئید کرد و گفت:


کاملا حق با شماست.


سپس ادامه داد:



ازدواج پدر و مادر من ، روی حساب و کتاب قدیمی ها نبود.عاشق هم شدند و طبق معمول به خانواده هایشان اصرار کردند که یا این یا هیچکس.... اوایل از این روش نفعی نبردند اما بلاخره همه را خسته کردند و به خواسته شان رسیدند.ازدواج آنها و بقیه مراسم، بخاطر همین لج و لجبازی خیلی ساده برگزار شد.

عروس خانم که مامان من باشد جهیزیه مختصری گرفت و آقا داماد هم مجبور شد بپذیرد و در ازای آن یک مراسم ساده عروسی برگزار کند و به قول مادرم،او را مثل بیوه به خانه اش بیاورد.


عجب !......


اختلاف ای لیلی و مجنون ظاهری از همان عروسی و جهیزیه ساده شروع شد.


این می گفت، انگار پدر و مادرت دنبال بهانه بودند تا جهیزیه ندهند و دخترشان را از سر باز کنند


آن یکی می گفت، عروسی من نباید شبیه عروسی خواهر و برادرهایت می شد.تو من را از پدرم با التماس گرفتی و.....


خلاصه کنم این دو پس از سه فرزند بلاخره جدا شدند.پدرم ناچار شد که حضانت ماها رو برعهده بگیرد، مادر گفته بود بچه های خودت است، من که از خانه بابام اینها را نیاوردم.


پس به این ترتیب جدا شدند؟


بله،هیچکس هم ککش نگزید. انگار به همه شان ثابت شد که حق با خودشان بوده و ازدواجی که رضایت پدر و مادر را نداشته باشد، بهتر از این ندارد.


مادرم رفت خانه پدرش و کلی عذرخواهی کرد که من عقلم نمی رسید. شما چرا تسلیم شدید.از اول هم مقصر شما بودید. نباید حتی اگر من خودم را می کشتم، اجازه می دادید زن ای مردک ناحسابی می شدم.


بابا هم رفت سراغ پدر و مادر و بستگانش، من کله ام بوی قورمه سبزی می داد. این زن با جادو جنبل مرا خام کرد.همه فامیلش، یک پایشان پیش دعانویس بود که یک جوری دل من را به راه بیاورند و این را بگیرم و.....


خلاصه یک غلطی کردم و دور از جان شما که می شنوید قرار هم نیست تا آخر عمر تاوانش را بدهم......


بلاخره چی شد؟


بابا مدتی بعد، به این بهانه که یکی باید پیدا بشود و بچه ها را تر و خشک کند که او سر کار برود،ازدواج کرد


مامان هم به این بهانه که تا پشیمان نشده و دوباره یاد آن پسره یک لاقبا را نکرده شوهر کرد.


آن دو ازدواج کردند و ما رفتیم زیر دست نامادری


-زیر دست نامادری!؟


««« ادامه دارد ... »»»



[ 1396/2/22 ] [ 11:44 ] [ سعید قنبری ]

[ ]